تبلیغات
عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست
تاریخ : دوشنبه 10 مرداد 1390 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : سپیده

انتظار...

دلتنگی هایم را چگونه گویم وقتی قلم نیز دلتنگی هایم را نمی نویسد...! تا جایی که خورشید به راهش ادامه دهد، من هم ادامه خواهم داد و تو را فراموش نخواهم کرد تا وقتی که دریا ساحل را فراموش نکرده... کاش می دانستی در دل شیشه ای من چه می گذرد؟؟؟ کاش می دانستی غروب های زندگیم دیگر طلوعی ندارد... کاش نسیم غروب  درد دل مرابه تو بگوید...

قلم در دستانم به سختی می نویسد

.

.

.

و دیگر نمی نویسد

او هم نمی تواند دوری را تحمل کند...

دلتنگت هستم ....

و این خط غریب ...

و این چشمان خسته ...

و این دست های منتظر ...

عجیب بیقراری می كنند .....

دردها و اشک هایم را از تو پنهان می کنم، خنده هایم را به تو  هدیه می دهم  و شادی هایم را با تو قسمت می کنم . عجیب دلتنگت هستم و می دانم كه اگر لبخند بر لب های تو بدرخشد...

قدم هایم پرواز می آموزند ...

و دلتنگ تر می شوم ...

از این انتظار فرسوده كننده

كه گریزی ندارد .... !

......

!!!



تاریخ : سه شنبه 31 خرداد 1390 | 09:10 ق.ظ | نویسنده : سپیده

دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری...! دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت. سنگینی نگاهت را مدت هاست که حس نکرده ام !من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرنده ام؟؟؟

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید... شاید... شاید...

 دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است!

می‌خواهمت هنوز

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که...

حتی اگر چشمانت بیگانه را بنگرند!

حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند!

می ‌خواهمت هنوز ...

دلتنگت شده ام به همین سادگی...

گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخن نگویم

من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم

تا این باد با دلتنگی هایم چه کند؟

آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟

و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟

یا در این شب بارانی ...

بر سنگفرش کوچه های خلوت جاریش می کند...

یا شاید در شبی مهتاب

آن ها را به نگاه به یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!

یا شاید در نگاهی سرد

در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند؟

آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟؟؟

دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...

شاید این باد دلتنگی مرا

در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمزمه کند!

بگذار برایت بگویم

که امشب سخت دلتنگت هستم...!



تاریخ : دوشنبه 15 فروردین 1390 | 07:28 ق.ظ | نویسنده : سپیده

بمان با من...


فقط بمان و سکوت کن!
تو را قسم به فرشتگان، به خدا...
بمان!
همین یک روز را ...
همین یک لحظه...
همین یک آه...
بمان!
 بگذار زندگیم رنگ آرامش بگیرد...
بگذار روزهایم آبی شود...
بگذار اشک هایم برای بودنت ریخته شود...
بمان!
بمان که واژه هایم تو را طلب می کنند...
بمان که کلماتم تشنه تو هستند...
بمان!
فقط بمان با من
فقط یک دقیقه...
فقط یک دقیقه به خاطر کسی که سال هاست زنده است اما زندگی نمی کند...
فقط یک دقیقه به خاطر امیدهایی که به نا امیدی مبدل شد...
فقط یک دقیقه به خاطر ستاره ی کوچکی که همیشه در آسمان تنها ماند...
فقط یک دقیقه به خاطر همه ی سال هایی که دروغ شنیدم...
فقط یک دقیقه به خاطر شب هایی که با اندوه سپری شد...
فقط یک دقیقه به خاطر قلبی که زیر پای کسی که دوستش داشتم له شد...
فقط یک دقیقه به خاطر چشمانی که همیشه بارانی ماندند...
فقط یک دقیقه به خاطر سال ها آرامش از دست رفته ام...
فقط یک دقیقه به احترام دفتری که فقط برای نوشتن دردها گشوده شد...
فقط یک دقیقه به خاطر حرف های نگفته ام...
فقط یک دقیقه برای بالشی که تنها هم دم غصه هایم بود...
فقط یک دقیقه برای دل گرفته ام...
فقط یک دقیقه برای تمام لحظه های از دست رفته ی عمرم...

فقط یک دقیقه برای گوشی که همیشه شنوا بود ولی هرگز شنیده نشد...
فقط یک دقیقه به احترام یه قلب ترک خورده...
فقط یک دقیقه به خاطر همه ی لحظات از دست رفته...
فقط یک دقیقه به احترام تمام لحظه هایی که منتظرت بودم...
فقط یک دقیقه...

!!!



تاریخ : دوشنبه 16 اسفند 1389 | 08:44 ق.ظ | نویسنده : سپیده

هنوز هم ...

هنوز هم با خاطره های درهم، دنبال سو سوی امیدی می گردم تا مرا از این سرگردانی پر نقش و نگار برهاند! سال هاست انتظار حضور یک آشنای قدیمی، تن خسته ام را به درد می آورد... تا شاید بیاید و این دل مردگی را همراه با درد های عمیق از بین ببرد...

  امروز، فردا را آرزو دارم و فردا، هیچ را…

...

 هر طلوع به آسمان چشم می دوزم و آسمان را پر از اشك می كنم تا شاید ببارد و بداند كه را دلتنگم...؟

دلتنگ یك صدا و یك نوای آشنا…

آشنا به اندازه ی نفس و امید...

!!!

دلتنگی هایم بی پایان و اشك هایم بی امان است...

دلم تو را می خواهد...

دلم دستان نوازشگر...

لبان پر خنده...

آغوش گرم...

و نگاه مهربانت را می طلبد…

اما دیر زمانیست كه حسرت با تو بودن و در كنار تو بودن بر دلم مانده است! نمی دانم… نمی دانم تا به كی لحظات این گونه باید بگذرند و قلب و روحم را بدین سان شكنجه دهند؟!

نمی دانم چرا تقدیر ماندن را برایت جایز نمی دانست؟! باید می رفتی چون راهی جز رفتن نبود... تو بر ضریح خاطره هایم دخیل بستی و رفتی... چون تقدیر بین من و تو قفل های بی كلیدی را بست كه هرگز باز نشد...تو رفتی اما یاد و خاطراتت همیشه با من است...

هنوز جای رد پایت بر كوچه دل باقی است

و

 چشمان گریانم انتظارت را می كشند...

ای كاش بدانی هر شب از ابرهای متلاطم و گریان سراغت را می گیرم... من این دلتنگی ها را دوست دارم چون بوی تو را می دهند... در این شب های تنهایی به باران محتاجم چون سكوتم را به او بخشیدم تا بفهمی

به تعداد قطرات باران دلتنگت هستم...

به باران محتاجم تا بشوید صورتم را از این اشك های بی امانی كه از دوری تو صورتم را پوشانده...

 امیدی برای دوباره دیدنت نیست و من فقط تلخی انتظار را احساس می كنم… حتی زمین جای قدم هایم را فراموش كرده... دست از همه می شویم و برای عبور آماده می شوم! باید به در زندگی قفلی بزرگ و آهنی بزنم و بروم... زمین و آدم هایش نقطه های كوچكی هستند كه خیلی زود از خاطره های خسته ام كنده می شوند. 

خودم را روی دوشم می گذارم و می روم…

رفتن همیشه بهانه احساس است...!

!!!



تاریخ : شنبه 16 بهمن 1389 | 08:29 ق.ظ | نویسنده : سپیده

تکرار غریبانه ی خاطره ها ...

اینجا شب هنوز مرثیه می خواند برای گمگشته ای یوسف نشان...

چشم هایم را می بندم و به یاد نگاهی که شبی در آسمان خیالم درخشید و از پس آن، همه ی روز هایی که شب شدند و همه ی شب هایی که سر شدند روزه ی سکوت می گیرم... چیزی در من فرو می ریزد... می خزم در آغوش گرم ثانیه هایی که به نگاهش مقدس اند...

سر بر شانه های محکم ثانیه هایی می گذارم که بودن را با تو تجریه می کنند...! دوباره درد خیالت، روبرویم می ایستد و من می مانم و من...!

من می مانم و در خود فروریختن ها...!

من می مانم و تکرار غریبانه ی خاطره ها...!

با چشمانی دریده از خیرگی در خلسه ای عمیق غرق می شوم. غصه ها تیشه بر ریشه ی افکارم می نهند... آه ... نمی دانم تا کی باید بود و دل سپرد به سکوت شبگیر غم و شمارش کرد تسبیح گسیخته ی عشق را...!!!

مهربانم، یاد داری رفتنت را...؟ یادت هست شبی را که در خزان ترانه هایم رفتی و قلبم را به دست سنگین و بی رحم باد سپردی...؟ مرا می برد و چه سنگین می برد... چرا که وجود تهی ام مملو از درد و سوال های بی جوابم بود. سوال هایی که جوابی نداشتند و جواب هایی که تسکینی برایشان نبود... نگو ندانسته رنجیدی و رفتی و ناپاک در عشق جلوه گری کردی و رمیدی...

نرنجیدی از غربت عشقم، از خاکستر شدن آرزوها و ورق های به جا مانده از غرورم...؟ ندیدی خلوص دیوانه وار دست هایم را...؟

نمی دانم که به خاطر داری دوستت دارم ها را...؟ بگو!!! تویی که این گونه خرمن به خرمن می سوزانی مرا!!! بگو از فراز آن همه باتو بودن ها و آن همــه بی تو بودن ها، نگاه پر تمنای شب را چگونه تسکین کنم...؟ بگو...

حال بنشین و تماشا کن واژه های عریانم را، خمیدگی قامتم را، نقوش کبود قلبم را...

بنشین و معنا کن صدای شکستنم را...

 غروب رفتنت را...

 عمرم را...

جوانیم را...

!!!!



تاریخ : شنبه 2 بهمن 1389 | 11:51 ق.ظ | نویسنده : سپیده

تو نیستی که ببینی...

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است، چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست، چگونه جای تو در جان زندگی سبز است، هنوز پنجره باز است...

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری، درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها، به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر، به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند. تمام گنجشکان که درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند، تو را به نام صدا می کنند... هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج، کنار باغچه، زیر درخت ها، لب حوض،درون آینه پاک آب می نگرند....

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر
تو را چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم هم زدنی
میان آن همه صورت تورا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم ...

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم...

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه درون خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب، در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین، ستاره بیمار است
دو چشم خسته من، در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی...



تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1389 | 09:27 ق.ظ | نویسنده : سپیده

این روزها...

این روزها ، برایم روزهای دلگیری است. می دانی این روزها چندین بار نامت را زیر لب زمزمه می كنم...؟ این روز ها ، از دوری ات بی قرارم... بگذار عاشقانه تر بگویم: این روزها تمام وجودم در یك حرف كوچك " تو " خلاصه شده...

این روز ها آرزو می کنم ای کاش در کوچه های کودکی می ماندم، ای کاش سایه ها از ذهنم رخت بر می بستند و ای کا می توانستم سکوت غم انگیز صحرای دلم را بشکنم... غوطه ور در این افکار، ناگاه به خود می آیم...

همه رفته اند ، و من تنها مانده ام...!

بهت زده و حیران ، در وسط اتاق می ایستم.چه سكوت غمباری... !!! پارچه های سیاه روی دیوارها و گل های خشك و پژمرده، خبر از فصل جدایی و نیستی می دهد...

دیگر آفتابی نیست كه هر صبح با طلوع خود مرا بیدار كند، دیگر كسی نیست تا گرد و غبار دل ابری ام را پاک كند، دیگر كسی نیست تا مرا با نگاهش بدرقه كند...

تو دیگر نیستی و من امروز بی تو ، گمشده ای در كوچه پس كوچه های عمرم ، امروز دیگر به تنهایی خو گرفته ام و جزیی از وجودم شده و دیگر رمقی برای رفتن به انتهای سفر ندارم...



تاریخ : دوشنبه 22 آذر 1389 | 12:15 ب.ظ | نویسنده : سپیده


لمس کن لحظه هایم را ...


لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم


تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...


تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...


لمس کن نوشته هایی را که لمس نا شدنیست و عریان


که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد...


لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار...


لمس کن لحظه هایم را...


تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم


لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن...


 




تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3