تبلیغات
عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست - چکه های خاطره...
تاریخ : پنجشنبه 24 تیر 1389 | 10:43 ق.ظ | نویسنده : سپیده

چکه های خاطره...

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم، با دست هایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است. دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم. چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است، جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟

و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من

 چقدر غریب و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های تنهایی ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم، چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و این گونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزو هایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی...

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت...

تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت...

تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرف های رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند. از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم باز نگردم. شاید این گونه مجبور نباشی دست های سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه، لحظه ای است جادوئی... !

در کنج خلوت این اتاق دست های دختری، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد. نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

و دیگر نمی گوید...