تبلیغات
عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست - لحظه نبودن نیستن ها...
تاریخ : دوشنبه 10 آبان 1389 | 12:28 ب.ظ | نویسنده : سپیده

لحظه نبودن نیستن ها...

لحظه نبودن نیستن ها، اگر منت می نهی بر کلام من، با احترام سلامت می گویم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم.

قابل ناز چشمانت را ندارد...

دیروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرف های نگفته من گوش دادند و برایم دلسوزی کردند. البته به روش خودشان که همان سکوت تکراری بود و  یادآور خاطرات با تو بودن...

دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می کردم. ای همه هستی ام ، به بزرگی مهربانی ات ببخش که اشک هایم دست خطت را بوسیدند...

باز هم ستاره به ستاره جستجویت کردم...

ولی نیافتمت...!

از کهکشان دلسپردگی من خسته شدی که تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟

مهتاب کهکشان نیافتنی من...!

آنقدر بی تاب دیدنت شده ام که دلتنگی ام را به قاصدک سپردم...!

و با هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم...

روزها و شب ها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدک هم برنگشت...

شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد...!

اشکالی ندارد عزیزترینم ، اگر یک قاصدک هم از من قبول کنی ، خودش دنیایی است...

کاش یاس هایی که برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز کنند...!

کاش باران بعد از ظهر هایت، تو را به یاد اشک های من بیندازد...

نازنینم، هر پرنده سفر کرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای که می شکفد، نام تو را بر زبان می آورد...

نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام کن و  لحظه های سرد و بی صدای مرا، تو آبی و ترانه باران کن...

بگذار باز هم قاصدک ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز کند...

همین حوالی بی قراری ها، باز هم گل های بی تابی شکفته...

عزیزم  امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است...

به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود...

تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد...

ای مهربانی باران ، یادم کن در هر شبی که بی ستاره شد...!

آن چنان مهر تو اندر دل و جان جا بگرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود...