تبلیغات
عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست - تکرار غریبانه خاطره ها...
تاریخ : شنبه 16 بهمن 1389 | 09:29 ق.ظ | نویسنده : سپیده

تکرار غریبانه ی خاطره ها ...

اینجا شب هنوز مرثیه می خواند برای گمگشته ای یوسف نشان...

چشم هایم را می بندم و به یاد نگاهی که شبی در آسمان خیالم درخشید و از پس آن، همه ی روز هایی که شب شدند و همه ی شب هایی که سر شدند روزه ی سکوت می گیرم... چیزی در من فرو می ریزد... می خزم در آغوش گرم ثانیه هایی که به نگاهش مقدس اند...

سر بر شانه های محکم ثانیه هایی می گذارم که بودن را با تو تجریه می کنند...! دوباره درد خیالت، روبرویم می ایستد و من می مانم و من...!

من می مانم و در خود فروریختن ها...!

من می مانم و تکرار غریبانه ی خاطره ها...!

با چشمانی دریده از خیرگی در خلسه ای عمیق غرق می شوم. غصه ها تیشه بر ریشه ی افکارم می نهند... آه ... نمی دانم تا کی باید بود و دل سپرد به سکوت شبگیر غم و شمارش کرد تسبیح گسیخته ی عشق را...!!!

مهربانم، یاد داری رفتنت را...؟ یادت هست شبی را که در خزان ترانه هایم رفتی و قلبم را به دست سنگین و بی رحم باد سپردی...؟ مرا می برد و چه سنگین می برد... چرا که وجود تهی ام مملو از درد و سوال های بی جوابم بود. سوال هایی که جوابی نداشتند و جواب هایی که تسکینی برایشان نبود... نگو ندانسته رنجیدی و رفتی و ناپاک در عشق جلوه گری کردی و رمیدی...

نرنجیدی از غربت عشقم، از خاکستر شدن آرزوها و ورق های به جا مانده از غرورم...؟ ندیدی خلوص دیوانه وار دست هایم را...؟

نمی دانم که به خاطر داری دوستت دارم ها را...؟ بگو!!! تویی که این گونه خرمن به خرمن می سوزانی مرا!!! بگو از فراز آن همه باتو بودن ها و آن همــه بی تو بودن ها، نگاه پر تمنای شب را چگونه تسکین کنم...؟ بگو...

حال بنشین و تماشا کن واژه های عریانم را، خمیدگی قامتم را، نقوش کبود قلبم را...

بنشین و معنا کن صدای شکستنم را...

 غروب رفتنت را...

 عمرم را...

جوانیم را...

!!!!



نمایش نظرات 1 تا 30