تبلیغات
عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست - هنوز هم...
تاریخ : دوشنبه 16 اسفند 1389 | 09:44 ق.ظ | نویسنده : سپیده

هنوز هم ...

هنوز هم با خاطره های درهم، دنبال سو سوی امیدی می گردم تا مرا از این سرگردانی پر نقش و نگار برهاند! سال هاست انتظار حضور یک آشنای قدیمی، تن خسته ام را به درد می آورد... تا شاید بیاید و این دل مردگی را همراه با درد های عمیق از بین ببرد...

  امروز، فردا را آرزو دارم و فردا، هیچ را…

...

 هر طلوع به آسمان چشم می دوزم و آسمان را پر از اشك می كنم تا شاید ببارد و بداند كه را دلتنگم...؟

دلتنگ یك صدا و یك نوای آشنا…

آشنا به اندازه ی نفس و امید...

!!!

دلتنگی هایم بی پایان و اشك هایم بی امان است...

دلم تو را می خواهد...

دلم دستان نوازشگر...

لبان پر خنده...

آغوش گرم...

و نگاه مهربانت را می طلبد…

اما دیر زمانیست كه حسرت با تو بودن و در كنار تو بودن بر دلم مانده است! نمی دانم… نمی دانم تا به كی لحظات این گونه باید بگذرند و قلب و روحم را بدین سان شكنجه دهند؟!

نمی دانم چرا تقدیر ماندن را برایت جایز نمی دانست؟! باید می رفتی چون راهی جز رفتن نبود... تو بر ضریح خاطره هایم دخیل بستی و رفتی... چون تقدیر بین من و تو قفل های بی كلیدی را بست كه هرگز باز نشد...تو رفتی اما یاد و خاطراتت همیشه با من است...

هنوز جای رد پایت بر كوچه دل باقی است

و

 چشمان گریانم انتظارت را می كشند...

ای كاش بدانی هر شب از ابرهای متلاطم و گریان سراغت را می گیرم... من این دلتنگی ها را دوست دارم چون بوی تو را می دهند... در این شب های تنهایی به باران محتاجم چون سكوتم را به او بخشیدم تا بفهمی

به تعداد قطرات باران دلتنگت هستم...

به باران محتاجم تا بشوید صورتم را از این اشك های بی امانی كه از دوری تو صورتم را پوشانده...

 امیدی برای دوباره دیدنت نیست و من فقط تلخی انتظار را احساس می كنم… حتی زمین جای قدم هایم را فراموش كرده... دست از همه می شویم و برای عبور آماده می شوم! باید به در زندگی قفلی بزرگ و آهنی بزنم و بروم... زمین و آدم هایش نقطه های كوچكی هستند كه خیلی زود از خاطره های خسته ام كنده می شوند. 

خودم را روی دوشم می گذارم و می روم…

رفتن همیشه بهانه احساس است...!

!!!



نمایش نظرات 1 تا 30